اين غزل را سال ۷۸ در جوار اما رضا نوشتم. چندي پيش دوباره توفيق زيارت حضرتش نصيبم شد.
با ياد تمام لحظههاي خوش ديدارش...
اگر چه در ته قلبش اميد ماندن داشت
دم غروب مسافر خيال رفتن داشت
کنار پنجره مي رفت و باز بر مي گشت
هنوز خط نگاهش هواي ديدن داشت
بر آن کلاه طلايي ، بر آن دو دست بلند
دوباره مثل کبوتر سر پريدن داشت
چقدر زود گذشتند لحظههاي قشنگ
چه حرفها که مسافر براي گفتن داشت
سر نياز به قفل ضريح مي سائيد
به لب ترانه پيوند آه و آهن داشت...
***
گذشت وقت غروب و زمان رفتن بود
هنوز گرچه مسافر هواي ماندن داشت
|
+| نوشته شده توسط
مهدی ملت در دوشنبه چهارم خرداد 1388
|